محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3027

تاريخ الطبرى ( فارسي )

عدى بن حرمله گويد : وقتى عمر بن سعد حمله برد ، حر بن يزيد به دو گفت : « خدايت قرين صلاح بدارد با اين مرد جنگ مىكنى ؟ » گفت : « به خدا ، بله جنگى كه دست كم سرها بريزد و دستها بيفتد . » گفت : « به يكى از سه چيز كه به شما گفت رضايت نمىدهيد ؟ » عمر بن سعد گفت : « به خدا اگر كار با من بود رضايت مىدادم اما امير تو اين را نپذيرفت . » گويد : حر بيامد و با كسان بايستاد ، يكى از مردم قومش نيز با وى بود به نام قره پسر قيس . حر به دو گفت : « امروز اسبت را آب داده اى ؟ » گفت : « نه . » گفت : « نمىخواهى آبش دهى ؟ » قره گويد : به خدا پنداشتم كه مىخواهد دور شود و حاضر جنگ نباشد و نمىخواهد به هنگام اين كار او را ببينم و از او خبر دهم ، گفتمش : « آبش نداده‌ام و مىروم و آبش مىدهم . » گويد : از جايى كه وى بود دور شدم . گويد : به خدا اگر مرا از مقصود خويش آگاه كرده بود با وى پيش حسين رفته بودم . گويد : بنا كرد ، كمكم به حسين نزديك شد ، يكى از قوم وى به نام مهاجر پسر اوس گفت : « اى پسر يزيد چه مىخواهى ؟ مىخواهى حمله كنى ؟ » گويد : « او خاموش ماند و لرزش سراپايش را گرفت . » مهاجر گفت : « به خدا كار تو شگفتى آور است ، هرگز به هنگام جنگ ترا چنين نديده بودم كه اكنون مىبينم ، گر به من مىگفتند : دليرترين مردم كوفه كيست ؟ از تو نمىگذشتم ، اين چيست كه از تو مىبينم ؟ » گفت : « به خدا خودم را ميان بهشت و جهنم مردد مىبينم ، به خدا اگر پاره